A.Y.V
لطفا دست نزنید این وبلاگ هک شده !!!!!!!!!!
وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم. ،،،،،،، دختری کنجکاو میپرسید ایهاالناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه! مادرش گفت عشق یعنی رنج! درکلاس سخن معلم گفت عین و شین قاف است و دیگر هیچ! دلبری گفت شوخی لوسی است! تاجری گفت عشق کیلو چند! شاعری گفت یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه! چون که بالا گرفت بحث و جدال توی آن قیل و قال من دیدم طفل معصوم با خودش می گفت من فقط یک سوال پرسیدم! گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟ گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟ گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟ گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟ گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟ خیلی بی معرفتی اما دوست دارم
پرنده به ماهي توي تنگ نگاه مي كرد و مي گفت:سقف قفست شكسته،چرا پرواز نمي كني. که این زخم دشنه اوست که بر سینه دارم نا رفیق،چه سودی بردی از بدگویی ما به هرجا پا نهادی عیان کردی عیب ما اگر صدها بار ببوسی کعبه را نگیرد جای زخم زبان تو را برو ای نارفیق جای دیگر بجوی ز مردی و مردانگی دگر سخن مگوی بدان ای دل ز مردم نادان کنار باید گرفت تنهایی بهتر باشد تا با مردم نادان گفتگو خدایا چه کنم با این دل ریشم نمی دانم ز دست دیگری نالم یا که از خویشم ((به نام آنکس که گفت حامی تنهایی و دلتنگی اشک است)) با دفترچه چشمانم به ویترین زیبای چشمانت نگریستم و دو بلورین قشنگ را در آن دیدم که هر کدام از آنها سرنوشت زندگی مرا به دست گرفتند. عزیزم گرچه فراموشم کرده ای ولی این را بدان که واژه اسم قشنگت را بر صفحه ی دیواره ی قلبم یادداشت کرده ام که برای همیشه پایدار و جاوید بماند .سوار بر قایق دل پا روی زبان در دریا یی از اشکهای بی پایانم به سوی شهری نا آشنا سفر می کنم و همین که به نزدیکی شهر می رسم غباری از تاریکی غم جلوی چشمانم را می گیرد که دیگر نمی توانم صورت خیالی دلبرم را ببینم .آری ای محبوبم اگر روزی برسد که ستارگان آسمان بی نور شوند و آب دریاهها خشک شوند باز هم دسته گلی بزرگ را برایت می فرستم تا بدانی که فراموش شدگان هم دوست دارند ****** برای تنها کسی که نبض خاطراتم به یاد او و برای او می تپد... می دونی چند سال آزگاره ما خاطر خواتیم تو بیا بیشتر از اینا باش ما تا شاهرگ باهاتیم هیبت را ه رفتند مو بدنه سیخ مکنه این که هرجا میری عین یه سایه باهاتیم آرزو داشتم یه روزی در خونتو ن وا می سادی خشکله به خدا اونجام باهاتیم اگر یه جوری بد حرف می زنیم به بزرگی خودت ببخش یه دفه خیال نکنی خدایی نکرده ما لاتیم نه به علی عاشق قد و بالاتیم ***** خداحافظ ای خاطرات کهنه و پوسیده و درهم ز من امشب چه می خواهید که می میرم به کنجی یکه و تنها .نمی خواهم از مردنم کسی را با خبر سازید .نمی خواهم مادر سختی جان کندنم را ببیند .نمی خواهم پدر بر هم نهد چشمان بازم را ... هم اکنون نامه ای که چند پیش نوشتم اگر افتد به دست خواهرم اشکش فرو ریزد و اگر افتد به دست دلبرم از خود کشد فریاد .هم اکنون نامه ام را آهسته زیر لب می خوانم .خداحافظ مادر،خداحافظ آخرین من مادر،مادر اگر در دفترم شعری نخواهی خواند و دگر در آلبومم عکس جدیدی نخواهی دید و دگر در نیمه شب در را بر رویم باز نخواهی کرد و نخواهی پرسید که کجا بودی و در این ظلمت چه می کردی .مادر اگر روزی رفیقی مهربان آمد به دیدارم و زمن پرسید بگو که در بستر ناکامی شبی جان داد و تا آخرین لحظات مرگ این چنین می گفت :خداحافظ عزیزانم.خداحافظ خاطراتم ****** انسانها ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و ... (دکتر علی شریعتی) روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل ار احوال دل خویشتنم ***** دو تراژدي دردناک در زندگي وجود دارد : يکي اينکه در عشقت ناکام شوي و ديگر اينکه به وصال عشقت برسي *** افسوس که جوان نمي داند وپير نمي تواند. محمد حجازي * همه خوشبختيها و موفقيت ها که به من روي آوردند از درهايي وارد شدند که آنها را به دقت بسته بودم . بايرون *** هر وقت به یه در بزرگ که یه کلید بزرگ روی آن بود روبرو شدی هیچوقت نا امید نشو چون اگر قرار یود باز نشود جای آن دیوار می گذاشتند *** *شریعتی معلم به شاگردش گفت:"تنبل خجالت نمی کشی دو سال در یک کلاس مانده ای؟" شاگرد پاسخ داد:"خودت خجالت نمی کشی که بیست و پنج سال در همین کلاس ((("دکتر علی شریعتی")))) * من با عشق آشنا شدم و چه کسی اینچنین آشنا شده است ؛ هنگامی دستم را ((("دکتر علی شریعتی"))) * ای خدای بزرگ!تو چه باشی و چه نباشی،من اکنون سخت به تو نیازمندم.تنها به این نیازمندم که تو باشی. * خدایا!تو در آن بالا،بر قله ی بلند الوهیتت،تنها چه می کنی؟ ** پند نویسان فراوان پند پذیران اندک اکثریت مردم زندگی می کنند بی انکه نیازی داشته باشند به اینکه بدانند چرا؟ روح های بزرگ را ازدو جامی توان شناخت!یکی از نیاز بیشتر شان و یکی از دردهای بیشترشان. چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند و چه کم اند کسانی که حرف نمی زنند اما بسیار می گویند . *** وحشی ترین تازیانه ها دربرابر سکوت مردانه و غرورآمیز مرد نباید بشکند. دربرابر هیچ دردی مرد به شِکوه نباید آلوده گردد لب من از نالیدن بیزارم ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش سنگین تنها می توانند مرا به سکوت وادارند. می توانند مرا به سکوت وادارند. نالیدن.زاریدن.گله کردن.شکایت بد است. ((دکتر شریعتی)) *** و شما : اي گوش هايي که تنها گفتن هاي کلمه دار را مي شنويد ! پس از اين جز سکوت سخني نخواهم گفت. و شما : اي چشمهايي که تنها صفحات سياه را مي خوانيد ! پس از اين جز سطور سپيد نخواهم نوشت. و شما : اي کساني که هرگاه حضور دارم بيشترم تا آنگاه که غايبم... پس از اين مرا کمتر خواهيد ديد (((دکتر علی شریعتی))) نامم را پدرم انتخاب کرد! نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد... (دکتر شریعتی) شکنجه گاه این دنیاست جایم * نمی دانم چرا این شد سزایم * اشک زیباترین شعر،بی تاب ترین عشق ،ناب ترین ایمان ،داغ ترین اشتیاق،تب دار ترین احساس،خاص ترین بیان و لطیف ترین دوست داشتن است .که همه در کوره گداخته دل به هم آمیخته،ذوب گشته و به صورت قطره ای گرم به نام اشک بر گونه انسان جاری می شود .پس چشم صادق تر از زبان می گوید (علی شریعتی) میگفت:سقف قفست شکسته چرا پرواز نمیکنی...

زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم، و بویش به مشامم خورد، در این لحظه، ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم درخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم. احساس اسیب ان زهر ان چنان حقیقی بود که گویی به راستی ان را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.
در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودمو امکان مرگ را مزه مزه میکردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.



دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفتانگیزترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. 

مانده ای؟!"
دراز کردم که دستی نبود ، هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و
هنگامی تشنه آتش شدم که در برابرم دریا بود و دریا
"دکتر شریعتی
"دکتر علی شریعتی" 





